تبليغاتX
شبـــــی بـــا خــورشیــد

شبـــــی بـــا خــورشیــد

 

از صبح به فکر این هستم که بنویسم. اما جای شما خالی که ببینین اینجا چه خبره. یعنی اینجایی که من هستم. از نظر روحی دو سه روزه کلا افتادیم توی منگنه. فقط به جرم حرف زدن. الان هم دارم می نویسم. یک چشم دوستان اشک دارد و یک چشم دیگر خون به قول معروف. همه چی ریخته به هم. کار خبر همین دیگه.....البته شاید همه همین نیست

کاش می شد چیزی برای تسلا گفت

نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1388ساعت توسط حمید نورشمسی| |

 

نزدیک به نیمه شب است. هنوز دارم کار می کنم. متن یک مصاحبه که باید تنظیم شود. خسته ام و کمی درمانده. هم از مریضی ام هم از تنهایی ام. از اینکه می گفت: «من رو هوایی نکن.... من نمی فهمم منظورت چیست». دلم می خواست.....زنگ گوشی ام در می آید. آقای عبدالهی است. نویسنده کتاب هفت

نوشته است به نقل از یک نویسنده بزرگ:« برقص...گویا هرگز کسی تو را نیم بیند.... عاشق شو....گویا هرگز کسی دلت را نشکسته است و... زندگی کن گویا بهشت اینجاست»

با هم کمی حرف می زنیم. هوار سرد است ولی فکر می کنم...برقص...عاشق شو....زندگی کن

نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1388ساعت توسط حمید نورشمسی| |

 

یه شعر تازه از همکارم فهیمه خضر حیدری

چمدانت را بسته‌اي و من
دكمه‌ي پيراهنت هم نيستم حتا.
مي‌روي و
رؤيا، رؤيا
پوك مي‌شود استخوان‌هايم.
با رفتنت از اين شهر چه مي‌بري
كه
از هم‌اكنون
اين همه خالي است؟
خوبي‌اش اين است كه فردا
در ساعتِ اين شعر
هيچ كدام اينجا نيستيم
هواپيماي تو خواهد پريد
و من
براي هميشه
سقوط خواهم كرد !

نوشته شده در بیست و دوم آذر 1388ساعت توسط حمید نورشمسی| |

Design By : Night Melody